ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

72

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) او را بر عهده دارم وصيت كرده‌ام . گويد ، نشانه خشم را بر چهره رسول خدا ( ص ) ديدم و آن حضرت روى زانو نشست و فرمود : « لا إله الا الله ، همانا پرداخت زكات پنج شتر و گر نه ده و پانزده و بيست و بيست و پنج و سى و اگر فزون بر آن شود چهل شتر است » . گويد ، حنيفه پيشدستى كرد و گفت : اى رسول خدا تو را به خدا سوگند مىدهم بسيار خوب چهل شتر باشد از همان شترها كه به روزگار جاهلى مطيبه مىگفتيم . و حنيفه حضرت را آرام ساخت . پيامبر از او پرسيدند : اى ابو حذيم يتيم تو كجاست ؟ گفت همين كه خفته است . او مانند جوان به حد بلوغ رسيده بود . پيامبر فرمودند : عجب يتيمى كه از چوبدستى هم بزرگتر است ! « 1 » گويد : در اين هنگام حنيفه و پسرانش برخاستند و كنار شتران خود رفتند . حذيم به پيامبر گفت : من پسران بسيارى دارم ، برخى بزرگ شده‌اند و داراى ريش و سبيل‌اند و برخى كوچكتر هستند . حنظله پسر حذيم مىگويد من كوچكتر پسران بودم ، پدرم گفت : اى رسول خدا براى او دعا فرماييد . پيامبر فرمود : پسر جلو بيا ، و چون حنظله جلو رفت آن حضرت دست بر جلو سر او نهادند و فرمودند : « خدايت فرخنده دارد و بركت دهد » . ذيّال بن عبيد كه راوى اين روايت است مىگويد : من خود ديدم كه گاه مردى كه چهره‌اش آماس كرده بود يا گوسپندى را كه پستانش آماس كرده بود پيش حنظله مىآوردند . او آب دهان بر كف دست خويش مىانداخت و سپس دست خود را جلو سر خود مىنهاد و مىگفت با نام خدا دست خود را بر جاى دست رسول خدا مىنهم . آنگاه بر آن آماس دست مىكشيد و آماس - زخم آماس كرده - از ميان مىرفت . عمارة بن احمر مازنى گويد از گفتهء جراح بن مخلد بزاز مرا خبر دادند كه مىگفته است قتيلة دختر جميع مازنى ، از گفتهء يزيد بن حنيف ، از پدرش براى من نقل كرد كه مىگفته است ، از عمارة بن احمر مازنى شنيده كه چنين مىگفته است ، قتيله در پى حديث خود افزوده است كه من از فرزندزادگان اويم ، * به روزگارى كه ما مسلمان نبوديم در حالى كه سرگرم چراندن شتران خود بودم سواران رسول خدا بر ما حمله آوردند . من شتران خود را جمع كردم و بر شتر نر گزينه سوار

--> ( 1 ) با توجه به توضيح ابن اثير در ذيل لغت هراوه در النهاية ، ج 5 ، ص 261 ترجمه شد .